خرید بک لینک
ای وای من..هر ذره ی اندامم در تماس اندامت چنان مست شد که هرلحظه در فراغت فریاد میزند و تو رامیخواند،گرمای تنت را طلب میکند.مدام بازخواستم میکند که کجاست گرما بخشم.؟ احساسم با نگاهت چنان پُر گشت که خالی کردنش جزء امور محال گشته، دائم نگاهت را طلب میکند و بازخواستم میکند که کجاست غنی سازِ وجودم؟گوشم ب

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 19:53

شب، صبح میشود و تووووووصبح،شب میشود و توووووووهمچنان صامتیروزی فراموشت خواهم کردوآن روز روزی خواهد بود که انقدر بزرگ و قوی شوم که از هر مردی وارسته شومفعلا وابسته اموابسته و دلبستهولی بزرگ خواهم شدانقدر که تو برایم کوچک شویمثل تمام آنانکه اکنون برایم کوچکندوتنها آرزوی لحظه ای با من بودن را دارندبزرگ

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 19:53

چه محاوره تلخی داشتیم آخرین بار..بعداز ۱۰،۱۲ روز بی خبری و طبق معمول دلخوری.من:سلامتو: سلاممن: خوبی؟تو : معمولی ام، تو چطوری؟من: هنوز مضطربی؟تو : اینروزها چه میکنی؟من : روزمرگی ، تو چه؟تو : کارهای بیهودهمن:رابطه ما تمام شده؟تو:دوستیم.من: قبلا چه بودیم؟تو: ..سکوتمن: چرا ؟تو: میترسممن:از چی؟تو : از

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 19:53

این طرف وآنطرف میپریدند.به محض آمدن مربی ،با شوق بسیار، مودب جلوی سن قرار گرفتند.مربی با نازو نوازش آغاز کرد.بعد با حرکت دستهایش فرمان میداد و آن دو، بی هیچ مقاومتی هرچه میگفت را اطاعت مینمودند.میچرخیدند، میرقصیدند، برای حضار دست تکان میدادند، نقاشی میکشیدند، تا

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:37

لا اله الا الله ،محمدا رسول الله ،علیا ولی الله این صدای پیچیده در کوچه است که یادآور نزدیکی حضرت ملک الموت شده.بیرون را نگاه میکنم ، بدنی بی تحرک ،بی اختیار،ناتوان ،با دستانی کوتاه از این دنیا، بر دستانی حرکت داده میشود.او را میبرند و من شاهد هستم به رفتنش ،همچنان خیره بی کوچه مانده ام، صدای برنا

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:37

بگو آخر داستان را بگو، رنگ رخساره ات که چندان گویای سرخوشی ات نیست.گفت:( آاااه...دلهره های پی در پی.آن چهره ی دلربای فرهیخته کم کم تغییر میکردبه مترسک عذابی شبیه میشد که نبودش غصه و بودنش اندوه گناه بود.تصورم درباره ی آدمیتش اشتباه بود.توقعاتش ...دوست دارم بگویم انسانی بود ومن اشتباه کرده بودم که فر

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:37

میگفت:بیتابمبیقرارهردم و هر لحظه افسوس از دست دانش بر دلم سنگینی میکندرفت که رفت ..آنهمه خاطره ..آنهمه دوستت دارم ..آنهمه تا آخرِ عمرتورا دوست خواهم داشت...آنهمه عزیزم...همه راگذاشت و رفت ..بایک خدانگهدار پایان قصه به تلخی تمام شد؟غمگینم از اینهمه سردی...از اینهمه بیمهری ...باور نمیکنم. دروغ گو نبود

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:37

نه ،هرگز ،وابسته به غیر،هرگز.نه..دختر یعنی نبض حیات.یعنی بمبِ احساس..یعنی گنجینه ی عشق الهی..یعنی توانمندی های نایاب..یعنی آغوش پاک برای کودکان قدو نیم قد که مامنی جز او ندارند..دختر یعنی بوی عشق..یعنی آمال و آرزوهای یک مردِ زندگی که با عشق او هر لحظه را سپری میکند تا به آشیانه ی آرام قدم بگذارد.آن

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:37

نمیشود دل بکَّنَم..در هر اپلیکیشنی که میچرخم و کانتکتهایم را میبینم یک طوری بُلد شده که یکباره دلم آشوب میشود.همه یک طرف هستند، او یک طرف.همه آدمهای اطرافم از دوست و اشنا و فامیل نسبی و سببی و همکارو همکلاس و غیره...همه در یک کفه ترازو هستند و او به تنهایی در کفه ای دیگر...شاید حتی کفه اش سنگینتر..ش

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:37

متاسفم....واقعا برای سرزمینی که درش زندگی میکنم متاسفم..برای مردمی که خون دادند تا مثل سرورم سالار شهیدان آزاده باشند متاسفم...برای شعارِ اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید ...برای امامم برای اهداف و آرمانهایش...برای خودم...برای اصلاحات و برای اصولم متاسفم... اصولم را پیامبرم شکل داد و به خرافه کشاند

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:37

چطور سکوت کنم؟معروفم به گفتناز قول من میگویند که میگفت:....من اکنون بخاطرِ مشغله ات سکوت کنم،ندای درونم را چه؟نمیشنوی؟انقدر دوری...؟من که هر لحظه تو را میخوانم...من که هر شب درآغوش تو چشم میبندم و صبح با بوسه های تو چشم میگشایم و در تخیلم که نه، در واقعیتِ حیاتم تو حضور داری....من؟من چگونه ساکتی هست

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:37

غمگینمافسردهدلهره امانم را بردهحالم خوب نیستبدون تو تاب زندگی ندارمکاش کمی درک میکردیاولین و آخرین عشقم!عشق را با تو تجربه کررمچقدر بی موقع حضور یافتی کنارمبزرگترین امتحان زندگی ام!کاش قلم پایم شکسته بود و به آن دانشگاه دور نیامده بودمدلتنگتم ترسوی بی مهرمکاش میفهمیدیکاشمن بدون تو چکنم؟زندگی برایم ب

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:37

صفحه بندی